کابوس واکسن چهارماهگی...
ساعت 6:30 دقیقه صبح روز 5شنبه، 17آذرماه90، دارم بهت شیرمیدم، خونه ی مامان جون ایناییم، تنت کمی تب داره، تبی که شب قبل با کمک مامان جون و بابا جون کنترل شده و پایین اومده، به پیشونیه پر از دونه های ریزت زل زدم، کلا پوستت حساس و خشک، فکر می کنم که شاید همون خشکیه همیشگیه یا اینکه جای دستمال پایین آوردن تبته، کمی که دقت می کنم می بینم ای خدای من، دستات هم پراز دونه های ریز شده، خاله منا رو بیدار می کنم، شلوارتو در میاریم، وای، پاهات، کمرت، شکمت، ای خدا... انگار دنیا رو سرم خراب میشه، درمونده میشم، به مامان جون و خاله مریم هم میگیم، مرتب به بابا محسن اس ام اس میدم که بیدار شد بخونه، 5شنبه هست و دکترهای متخصص امروز نیستن، دکتر خودت هم نیست، ای وای، تا ظهر صبر می کنیم، بابامحسن میاد می بریمت بیمارستان اطفال، نکنه سرخچه یا سرخک گرفتی، نکنه آلرژی داشتی به واکسنت، 16آذر واکسنتو زدم، قرار بود بریم مرکز بهداشت خاله منا ولی چون از خونه ی مامان جون فاصله داره و هوا هم سرده و ماشین بابا جون هم خرابه، ترجیح میدم به نزدیکترین مرکز بهداشت بریم، اونم مسئولش دوست خاله مناست، چقدر هم تحویلمون میگیره و تو هم که کلی سرحال، واکسنت و که میزنه یکمی گریه میکنی و سریع به روی هممون لبخند میزنی، حتی شب که تب هم داشتی لبخند و فراموش نمی کنی... تو بیمارستان اطفال بچه های زیادی تب دارن، ما هم از ترس اینکه خدای نکرده تبت بالا بره تو اون سرما کم لباس تنت کردیم، برعکس واکسن دوماهگیت که اصلا اذیت نشدی این واکسن واقعا برات سخت بود، واقعا کابوس بود... بیمارستان اطفال، انگار همه ی بچه های طفل معصوم مریض شدن، بعداز 60 نفر نوبت ما میشه، خانوم دکتر خودش هم نمیدونه جریان از چه قراره، با روش حدس و گمان میگه نکنه به واکسن آلرژی داره، آدرس یه دکتر و میده و میگه قبل از واکسن شش ماهگی خوبه این دکتر ببرینش، کلافم، شب خودم هم بی حال میشم، تب دارم، صداهای گنگی از مامان جون و بابا جون می شنوم، با عجله دارن پاشویه می کننت، لباسهای تنت و خیلی کم کردن، طفلی ها یاد تجربه های تلخ تشنج دایی هادی و خاله مریم می افتن و داره حسابی تلاششون می کنن که تبت و پایین بیارن، استامینوفن و خیلی سخت می خوری،داریم تو تب می سوزیم، بابا محسن میاد عیادتمون، طفلی خیلی غصه می خوره، جمعه رو به بهبودی میریم، و اما شنبه که قصدشو دارم ببرمت مرکز بهداشت و بپرسم باید چکار کنم خاله منا زنگ میزنه میگه دکتر بهش گفته یکی از عوارض واکسن 4ماهگی و 18 ماهگی، دونه های قرمز سراسر بدنه، ای خدا چی میشه این خانوم دکتر 5شنبه مرخصی نگرفته بود و زودتر من و از این نگرانی در میاورد؟؟؟ الان خیلی بهتری، فقط کمی رو پیشونیت اثری از دونه ها مونده... از الان عزای واکسن 6 ماهگیت و گرفتم، خدا کنه دیگه این تجربه های سخت و تلخ و نداشته باشیم، هیچکی نداشته باشه، فکر می کنم که لاغرتر شدی، البته همه میگن نه، میگم بچم آب شده، خاله منا میخنده میگه ابوالفضل آدم برفی... آدم برفیه من دوستت دارم خیلی زیاد...عزیزم 4 ماهگیت مبارک البته با تاخیر گلم...


کابوس واکسن چهارماهگی...
